حکایت حافظ و شیش تا دختر!!

گویند که در ایام ماضیه، به عهد بعضیا شش عدد ...
هه هه! نه! یعنی شش عدد دخترخانوم دانشجو با ایــــــــــــــــــــــــــــن هوا افاده تشریف می برند آرامگاه خواجه ی شیراز! (همون حافظ خودمون) پس از خریدن یک عدد فالوده از اون لیوان گنده هاش و حیف و میل کردن بیش از ۸۰ در صدش و همچنین گشت زدن توی نمایشگاه صنایع دستی و اینای دائمی اما کوچولوی اون گوشه ی حیاط آرامگاه و خریدن چند عدد کله ی پادشاهان صغیر و کبیر و جمع آوری افتخاراتی از این دست ... یه دفعه به طور کاملا اتفاقی یکی از این خانوم کوچولوای شش گانه ی دانشجو چشش می خوره به یه بنای بامزه اون وسطه! دقیقا مرکز حیاط، و تازه یادشون میفته که إ إ إ إ إ ... راستی! مثل این که این جا مردم سر مزار حافظ هم می رن!
خلاصه از سر تنوع و خوشی میرن سر مزار لسان الغیب، خواجه حافظ شیرازی، شاعر شهیر قرن هفتم با اون همه دبدبه و کبکبه ... که نه! می رن سر قبر حافظ حیوونی!!!
خلاصه کمی توی اون خلوتیه شمع، گل، پروانه بازی می کنن و لی لی می کنن تا می رسن به مرکز حیاط! تا این جای کار احتمالا حافظ داشته ناخوناشو تو قبر می جوییده طفلی!
یهو یکی از دخترا می پره رو سنگ قبر حافظ و از اون بالا مث یه قهرمان سنگین وزن کشتی کج به طور کاملا حرفه ای شیرجه می ره رو گرده ی یکی از دوستاش و اون بزن و این بزن! بقیه هم هر کدوم به طرفداری از یکی و خلاصه چه دردسرتون بدم که اون جا گیس و گیس کشی شش نفره ای راه افتاد اون سرش ناپیدا که همه ی دنیا و حتی خبرگزاری چه و چه (!!) هم گزارششو پخش کردن و به قول ملت گفتنی دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمید - و گویا اساسا این ضرب المثل هم از همین جا رواج پیدا کرد! اما از اون جا که میت به حال و روز و اتفاقات اطرافش کاملا آگاهه، حافظ از همه بهتر می دونست قضیه چیه! - خلاصه وقتی دعوا تموم شد و پسرا (!!
!!) از اون جا متفرق شدن و دخترای قصه ی ما سر و روشونو مرتب کردن و خونا رو از قبر حافظ پاک کردن؛ دوباره مث شش تا دختر خوب با هم دوست شدن و نشستن به آدامس جویدن!
این آرامش و آدامس جویدن به حافظ این فرصت رو داد که به خودش بیاد! پس حافظ تمرکز می کنه و یه حمد و سه تا قل هو الله نثار اون شاخه نبات می کنه و مث یه جنتلمن خونسرد و ریلکس به دود کردن قلیون با تنباکوی فرد اعلای مازنی می پردازه!
خلاصه سرتونو به درد نمی آریم که حافظ اون قدر به خودش مسلط می شه که تصمیم می گیره اساسی حال این چندتا ... إ إ إ ... یعنی ... اساسی حال این چند تا دختر دانشجو رو بگیره.
برا همین منتظر می شینه تا در یه فرصت مناسب شکارو اسیر خودش کنه!
دخترا دوباره یادشون میفته که ای بابا! این جا حافظم هست مثل این که ها! خلاصه یه ضرب می شینن و هی حافظ رو به شوخی می گیرن
:
- حافظ منو می گیری؟ 
- حافظ منو ببین: 
- حافظ جونم! نگا! ابرو کمون ... مو پریشون ... قدم بلند ... موهام کمند ...
- نخیرم! حافظ از این پسر هیز قرطیا نیست که با عشوه های تو از راه به در بشه بیچاره! اون دنبال یه دختر محجوبه!
- مگه من چمه دختره ی ...!!

...
خلاصه دوباره داشت دعوا می شد که باهوش ترینشون یه پیشنهاد می ده! باهوش می گه: "بیاید از خودش بپرسیم ببینیم کدوممونو می خواد!
"
بقیه هم واسه خنده قبول می کنن و میان دور سنگ قبر حافظ جمع می شن. باهوش چشماشو می بنده، دهنشو ...! نه یعنی یه نفس عمیق می کشه و هوا رو از بینیش می ده بیرون! دیوان حافظ رو روی دست بلند می کنه! زیر لب
یه چیزایی میگه که بقیه صداشون درمیاد که: "زود باش دیگه الاغ جون!!
"
باهوش دیوان رو باز می کنه:
- حافظ هم که حواسش بوده نامردی نمی کنه! -
من دوست دار روی خوش و مــــوی دلـــــــکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
...
شهری ست پر کرشمه ی حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نــــــه خریـــــــدار هر ششــم
-----------------
پ.ن:
۱- این داستان شصت در صد واقعیه! شک نکنید! یعنی یه جورایی صد در صد واقعیه ولی نه با این آب و تاب که می شه همون شصت در صد!
۲- عاجزانه درخواست دارم این پست رو یک نوشته ی آنتی دختر و زن واین حرفا قلمداد نکنید تا بعدش بخواید از حقوق خانوما دفاع کنید! واللا ما خودمون اساسا این ریختی هستیم!!
(با اجازه ی صاحابش)
۳- از اون جایی که باید حاجی بدرقه کنیم با اجازه از همین فردا صبح راهی شیرازیم! بنابر این و بنابر اون که امکاناتمون مث بعضیا و بعضیا و احتمالا بعضیا نیست (هر کی از قلم افتاد بگه تا آمار تکمیل شه!
) که نت بوک و این جور چیزا داشته باشیم بنابر اینا و اونا متاسفانه
احتمالا شاید (!!) کمتر خدمت برسیم، ولی حتما می رسیم! 
۴- 